این زردآلوایی که وقتی گازشون میزنی هستهشون هم نصف میشه
ژانر
ژوئن 11, 2011بر فرض مثال
مارس 2, 2011ما که بلخره هرجور شده یا میریم، یا میمیریم یا میرانده می شیم… دیگه نهایتشم اینه که تا دو نسل دیگه هستیم و بعد منقرض میشیم از بس که نمی خوایم به موجود دیگه رو تو این وضعیت بندازیم. دوست دارم بدونم مملکت میشه اینجا برا همین چماق به دستا؟! از لحاظ اقتصاد و کار و بهداشت و دوا و درمون و مدیریت و ایناس منظورم
مارس 1, 2011
با خنده می گفت “مناا، اصلن حاضر نیستم در این راه یه سیلی هم بخورم”
مفت مفت گرفتنش! یه جورایی احساس می کنم قرار نیست اتفاقی بیفته اما کاش واقعن یه سیلی هم نخوره… یه سیلی هم نخورن. ارزششون بیشتر از اینه که از این حرومزاده ها کتک بخورن
تا نگویند چیزکی، مردم نخواهند چیزها
ژانویه 19, 2011نکنید آقاجان نکنید! هر پیرمرد/پیرزن گوگول مگولی دیدین سعی نکنید یه چیزی (اونم نصف کاره) بهش یاد بدین، میدونم براتون جالبه که پیرمرد گوگول مگولی مورد نظر بلده بره اینترنت تخته بازی کنه، ولی یه کاره برندار بهش بگو: “یه سایتایی هست که توش ج.و.ک می نویسن، کااااافیه(!) بری گوگل …”
این آدمی که از نظر تو یه پیرمرد گوگولی مگولیه که میره اینترنت برای من یه پدربزرگ محترمه که بعد از آموزش های جنابعالی انتظار داره بهش یاد بدم که چجوری گوگل رو باز کنه تا همینجوری ج.وک.ا سرازیر بشن براش، که بدبختی سایت ج.و.ک درست حسابی پیدا کردنش با دایل-آپ داغون خونشون اونم وسط امتحانا پای منه، که میگه: خانوم فلانی تو شرکت برام آورد خیلی آسونه! که آخه من سایت ج.وکم کجا بود؟!
آنچه در بحث فکر می کنیم
ژانویه 19, 2011- نمی فهمی آخه! دِ اگه می فهمیدی که می گفتی چشم.
گِ گِ گِ گِ آیا؟
ژانویه 16, 2011“بنزین تولید شده نه تنها بی کیفیت نیست خیلیم با کیفیت است…”
خبرنگار اخبار ساعت 21 شبکه 1
یادم تو رو فراموش
دسامبر 2, 2010خیلی وقته ننوشتم، نه اینجا، نه هیچجا. یادم رفته چه جوری مینوشتم. انقدر خوندم، نه کتاب، وبلاگ، که یادم رفته خودم چه سبکی داشتم، سبکی داشتم؟ یادمه فقط زیاد می نوشتم، یادمه راهنمایی-دبیرستان زیاد می نوشتم، یادمه برای خودم زیاد مینوشتم، یادمه توی 360 هم زیاد می نوشتم، یادمه اینجا هم یه چیزایی نوشتم ولی یادم نیست چه جوری، یادم نیست چجوری بیخیال و مطمئن مینوشتم، یادم نیست چجوری بیخیال نیم فاصله نداشتنه کامپیوتره میشدم و صبر نمیکردم برا اینکه یه روزی درستش کنم و مینوشتم، یادم نیست چجوری بیخیال سبک و سیاق، تکراری بودن/نبودن، مزخرف بودن/نبودن و … میدونی؟ یادم رفته چجوری برا دل خودم مینوشتم
فرهنگ سازي
مه 21, 2010كم كم كلمه’ دانشجو’ داره به عنوان ‘دانش جو’ نما، جا مي افته…
(ايضاً براي ‘ دانشگاه’ و’ دانش گاه’)
پیچیدگی
آوریل 15, 2010درست وقتی که فکر می کنی در شفافترین حالتت تو یک رابطه هستی، بیشترین و بزرگترین سوء تفاهما پیش میان!
:-s
نوامبر 3, 2009نه یعنی من واقعاً آبجیشم؟
اکتبر 26, 2009
نمیدونم چرا هردفعه این استاد میگه تئوری “مادر تعدیل شده” احساس میکنم داره فحش میده
الویت بندی های دیفالت ذهن
اکتبر 11, 2009منی که دخترم وقتی فکرم درگیر مسائل شخصیمه به سختی می تونم روی کارم تمرکز کنم.
ولی انگاری آقایون وقتی ذهنشون درگیر مسائل کاریشونه سخت می تونن روی مسائل شخصیشون تمرکز کنن.
آره؟
…………………………..
نُت: روز خوبی برای شروع کار تو محیط جدید نبود!
برای ثبت در تاریخ، فقط.
اکتبر 5, 2009من اگه نیستم، اگه کمرنگ شدم اگه یه سلام میکنم و رد میشم، اگه دیگه وقتی برنامهای هست رغبت نمیکنم به کسی خبر بدم، به کسایی که از بودن باهاشون لذت میبردم که دوسشون داشتم که دوسشون دارم، برای این نیست که شاکیم، آره شاکی هستم ولی به یاد ندارم به خاطر شاکی بودن دوستی رو به هم زده باشم، رابطهای رو سرد کردهباشم. معمولاً میرم حرف میزنم، معمولاً میرم و میخوام که طرف مقابلم حرف بزنه. ولی دیگه میترسم، از نگاهاتون میترسم، از قضاوتاتون میترسم، از فکرایی که تو سرتون میچرخه وقتی دارم باهاتون حرف میزنم میترسم، از پستاتون میترسم، از اینکه دوباره همه ساختههای ذهنم خراب بشه میترسم، از اینکه دوباره و دوباره بهم گوشزد بشه که ذهنیتم راجع به کل این روابط غلط بوده، از شناختتون راجع به آدمی که منم، از روبه رو شدن با من تو ذهنتون میترسم. من خستم، این خستگی منو ترسو کرده، شایدم این ترساست که منو خسته کرده.
“من میترسم پس …”
دور باطل
اکتبر 1, 2009بعضی آدما دور میشن، دور میشن… جوری که فکر میکنی هیچ دوست ندارن که تو هم بهشون نزدیک بشی بعد به یه جایی که میرسه(یا نه اصن در همون حین دور شدن تدریجی) شاکی میشن که چون فکر میکنن بقیه فراموششون کردن که بقیهان که دور شدن و برا همین هی دورتر میشن و هی…
نمونه از این دست زیاد سراغ دارم متأسفانه.
از نصایح یک درد کشیده
سپتامبر 17, 2009“به واقعیات زندگی پشت نکن دردش بیشتر میشه”
